کوچه باغ

 

الف - بعضی آدم‌ها هستند که وقتی می‌بینم‌شان فقط به نبودنشان فکر می‌کنم. فکر می‌کنم چقدر حیف می‌شود روزی بمیرند و دنیا آن‌‌ها را کم داشته باشد. تِد یکی از این آدم‌هاست. هیچ زمانی نشده که من وقتی برای شناختن‌اش داشته باشم. همیشه پیرمرد خوش‌قامت و خوش‌قیافه‌ای بوده که تا بوده همراه دوست‌دخترش، لزلی، دیدم‌اش. اما هر بار دیدنش، غم از دست‌دانش را برای من می‌آورد. کاش بشود روزی که بتوانم بهتر بشناسمش.

ب - گفتم برویم شام جایی سوشی بخوریم و او جایی را پیشنهاد داد. من کمی دیر رسیدم. از خانه شاگردم، گوین، می‌رفتم و پول اتوبوس نداشتم. وقتی رسیدم دیدم توی حیاط زیر پله رستوران نشسته. دستمال گردن بسته بود. حلقه نداشت و شاید اولش معذب بود. من هم بودم. حرف زیادی نزدیم. من پیش‌فرض را گذاشته بودم که برای ادامه تحصیل به اینجا آمده و تنهاست. بیشتر که حرف زدیم دیدیم از گذشته که حرف می‌زند فعل جمع به کار می‌برد و کسی توی زندگی‌اش بوده. سوشی را که خوردیم گفت خانه‌آش همان نزدیکی است و برویم چای بخوریم. خانه زنانه‌زنانه نبود. رگه‌های مردانگی را می‌شد حدس زد. خالیِ زنانگی‌ها توی آشپزخانه، در حقیقت همان مردانگی‌‌ها بود. بعد کمی به ماجرایش اشاره کرد. گفت دو ماه است جدا زندگی می‌کنند. قسمت مشترکی که با هم داشتیم که برایم عجیب بود. گفت به پلیس زنگ زده.

پ - خانه را موش زده. در را باز نکرده می‌بینی می‌دوند از این سو به آن سو. تازگی احساس می‌کنم بو‌یشان را می‌شناسم. همان بویی که ما فکر می‌کردیم بوی اصالت خانه است. بوی موش بود و ما نمی‌دانستیم.

ت - به زودی می‌روم خانه. خانه‌ای که توی‌اش بیشتر عمرم را گذرانده‌ام. دلم برای پدرم خیلی تنگ شده. خیلی. برای گرفتن دستان زمخت و پینه‌بسته‌اش توی دست‌هایم. برای بویش. برای صدایش.می‌ترسم از دیدن موهای سفید شده‌اش. 

   + ivy ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۱
comment نظرات ()

 

راد پیرمرد کوته‌قامتی که توی فروشگاه با هم آشنا شدیم و بعد من را به باشگاه دوندگان خیابان چهارم دعوت کرد، حالا ایمیلی برایم فرستاده و برای تولد هشتاد سالگی‌‌اش دعوتم کرده. راد فرزند خونی ندارد و دختر و پسرش را به فرزندی قبول کرده. باید ازش بپرسم حالا که من سر دو راهی زندگی خودم و زندگی با بچه مانده‌ام کدام را انتخاب کنم.

   + ivy ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٦
comment نظرات ()

 

حقیقت‌های دو طرفه تلخ..

حالا که همه جوره حواستان به من است و مدام در پی آنید که آب از آب توی دلم تکان نخورد، درست همین حالاست که موهای سفید روی سینه پدرم را می‌بینم و تکان‌های پای مادرم. و یادم می‌آید این خانه چقدر خالی است بدون آن‌ها.

.کاش تا زمان‌ها برای‌مان بمانید. بدون درد و استرس

   + ivy ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

انشولدیگونگ

اینکه به آلمانی علاقه پیدا نکردم تقصیر هیتلر است به گمانم. من اولین بارها آلمانی را از او شنیدم.

   + ivy ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

 

تویی و باد و فرودگاه..

   + ivy ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٦
comment نظرات ()

 

از یک جایی به بعد دیگر کار با کسی حل نمی‌شود. با آمدن کسی، با ماندن یا بودن کسی. از یک جایی به بعد باید یاد گرفت تحت هر شرایطی خودت را دوست بداری و فقط خودت را.

   + ivy ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٥
comment نظرات ()

 

ساغر هستی خانوم هایده اوتوبیوگرافی ماست.

   + ivy ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٠
comment نظرات ()

 

یک جایی هم هست که باید بایستی و بگی:

I hate you.

   + ivy ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد