کوچه باغ
با بیست و هفت هزار تومانی که خانوم فرخی بابت تدریس ریاضی به من داده بود، کلا هشتاد و هفت هزار تومان در طی این سه هفته کاسبی کرده بودم که شصت هزار تومان اش همان بن های غیر نقدی کتاب بود که در غرفه های مختلف با خریدارها به توافق رسیده و نقدش کرده بودم.
کارت پستال هایم به فروش نرفته بود و از شاگرد جدید هم خبری نبود. این روزها هر چه فال حافظ و شعر و ترانه عاشقانه ای می شنیدم که راجع به دوری و فاصله و جدایی بود، خیال می کردم وصف من و شاگردان خصوصی یافت نشده ام است.
با همه این اوصاف، روند زندگی جدیدم را دوست دارم. اینکه هیچ برنامه مشخصی برای حتی فردایم ندارم و معلوم نیست چه پولی، کی و چگونه به دستم برسد. همین روزمزد بودن و ساعتی کار کردن برایم لذت دارد. همین که دقیقا سمتِ همان چیزی می روم که دوستش دارم و همین که سراسر اختیار شده ام.
الان که این ها را می نویسم، مردی مقابلم ایستاده و برای کنار دستی ام مدام از بدی های این مملکت می گوید و از تنگناهایش. من در دلم شادم که تنگنا ندارم. روند زندگی بدون مارک و مُدم را دوست دارم. به فلسفه و علمی که ندارم، فخر نمی فروشم و در حال حاضر بهشتی جز همین صندلی پلاستیکی سبز رنگی که رویش نشسته ام نمی شناسم.
حالا بغل دستی ام هم همراه مرد روبرو شده و هر دو ناله می کنند از اوضاع مملکت. از این که چرا نوابغ در ایران اند و نمی روند!! چرا این سرزمین بی فرهنگ را ترک نمی کنند!
من در دلم شادم که توقعی از کسی ندارم و نابغه هم نیستم که حرص بخورم و دیگران را با ماندنم حرص بدهم. شاید هم نوعی حماقت و نادانی باشد که حس طلب کاری از مملکتم را ندارم و کلا راضی ام همیشه.
فقط یک مازوخیستِ تمام عیار می تواند سر از کوچه پنجم غربی درآورد، آن هم به طور کاملا ارادی.
باید سکوت پیشه کنم. روزه ی سکوت بگیرم تا این روزهای اولِ سختی را پشت سر بگذارم.
هیاهوی اطرافم کم نیست خودم هم بی خود گاهی شلوغ اش می کنم.
دلم سکوت می خواهد. دلم از آن شب های ساکتِ کنارِ خلیج فارس می خواهد که بار اول مان بود دریای جنوب را می دیدیم.
دلم می خواهد بخوابم و ببینم یک ماه بعد است. ببینم کجای این اختیارم.
همه چیز جدیه:
پولِ پیش
اجاره
سفته
.
.
پ.ن. خدایا داشته هامو ازم نگیر.
خیالم راحت است که برچسبی ندارم. برچسبی ندارم که از پیش تعریفم کند. همه به همین نام چهار حرفی می شناسنم.
نگران نیستم که وقتی شال قرمزم را می پوشم صنف خاصی را زیر سوال ببرم. نگرانِ این نیستم که آبگوشت را با پیاز فراوان بخورم و در خیابان با صدای بلند بخندم تا دلم درد بگیرد.
من این رهاییم را دوست دارم.
شنبه بعد از ظهر، تنها چند ساعت از آمدنم نگذشته بود که به این نتیجه رسیدم زندگی سخت است. پر از گریه شدم. هر جایی که نگاه می کردم ردی بود از..
تراکت های تبلیغاتی ام را چاپ کردم، کارت پستال های آبرنگی ام را برای فروش به جایی سپردم و در کافه ای نشستم گریه کردم. یاد تنهایی های دور کسی افتادم.
یکشنبه صبح زود، خیابان ما پر شد از این شعار : " برای فردا از امروز شروع کنیم ". یک ساعت بعد اولین شاگردم را یافتم. یاسینِ 11 ساله. پسرِ بیش فعالی که سیب دوست دارد و ما هر روز بعد از ظهر با هم سیب را با ریاضی می خوریم.
چهارشنبه صبح زود زنی از من خواست لیست خریدش را بنویسم:
گوشت خورشتی
لیمو
آب لیمو
تخم مرغ
چای
آخرش گفت:" شوهرم زن گرفته". من رد شدم و به شهرِ کوچک مهربانم فکر کردم.
پ.ن. عنقا شکار کس نشود دام باز چین......کانجا همیشه باد به دستست جام را
ورودی های من ارتباط مستقیمی با خروجی هایم دارند. در همه جنبه های زندگی همین طور هستم. اگر زیاد بشنوم، زیاد حرف می زنم. اگر زیاد بخندم، زیاد می خندانم. اگر زیاد ببینم، زیاد نقاشی می کشم و اگر زیاد بخوانم، زیاد می نویسم.
مثال های دیگری هم هست البته، که به گمانم واضح اند.
حالا چندی است که من در مسیر پر دردسر و پر از تردید استقلال قرار دارم. با هزار زور و زر اطرافیان را قانع کردم که از دربند فاصله بگیرم.
هنوز نمی دانم خروجی این ورودی ها چیست. خروجی این استقلال ها.
پ.ن. دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست
دلم اتوبوس می خواهد. دلم یک جاده طولانی می خواهد و یک عالمه راه و تنهایی. اتوبوس، خلوت هفت ساله من. بیشترین اشک ها را ریختم، بیشترین فکرها را. دلم راه می خواهد. دلم جبر می خواهد. من بیزار شده ام از اختیار. من از این اختیار جغرافیایی متنفرم.
دلم لرزید. من گریستم. باد آمد. من رفتم. من گم شدم.
دلم می لرزید، گریه می کردم و باد می آمد که رفتنم را دیدم. هر لحظه دور شدنم را. گم شدنم را ..
دلم قرص می خواهد. دلم از این قرص های محکم می خواهد..
| Design By : mihantheme.com |
