کوچه باغ

 

ترس، یک گام آدم را از خودش را دور می‌کند. نباید ترسید.

   + ivy ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/٦
comment نظرات ()

 

علاقه عجیبی به آدم ها پیدا کردم. به همه ظرایف شان. به هر نشان از شخصیاتشان. دلم میخواست همه چیزی که ازشان می دیدم را می توانستم به خوبی جایی ثبت کنم با همه جزئیات.

یکی از مشتری های کافه برایم شعر آورد. گفت شاعر است.

احساس می کنم همه عمر از چیزی توی خودم دور بودم. از شناختی از خودم. اما نمی دانم چیست. هر چقدر هم دست و پا میزنم پیدایش نمی کنم. باید بی ربط به آدم ها نباشد. چیزی باید باشد مرتبط به آن ها و جزئیاتشان. اما واقعا این چیز گمشده درونی ام چیست.

چقدر خوشحالم که مسلمان به دنیا آمدم. نمی دانم از دوری است یا دلتنگی اما حس می کنم دین رنگ خوبی به آدم ها می دهد. حس صمیمیت می دهد وقتی دوری. فارغ از زبان و رنگ ات حس نزدیکی می کنی. من چقدر نزدیک شدم به یک عراقی که روایت گر جنگ شان با ما بود و چقدر دور از یک کانادایی که مدافع حقوق بشر بود.

   + ivy ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢۸
comment نظرات ()

 

مانده ام توی فیلم های دهه هفتاد «مهرجویی». سارایش خیلی به دلم نشست. خیلی خوب و لایه دار به نظرم آمد. نزدیک بود خیلی. و چقدر موسیقی درخت گلابی و لیلا خوب بود. خوشا به حال مان که بعد از او آمدیم.

   + ivy ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٦
comment نظرات ()

 

کار را دوست دارم. حس هویت جدیدی به من می دهد که گویا پیش از این نداشته ام.

دیروز حواسم نیود و زانوی راستم محکم خورد به کناره دالی و شب تمام پایم تیر می کشید. امروز اما اگر دردی بود تنها درد چند مهره وسط ستون فقراتم بود.

با برادرم حرف زدم. چقدر خوب راهنمایی ام کرد که کجاها دیده من دیگر خودم نبودم و به کس دیگری تبدیل شدم. 

 

سوپ پختم. مدتی است از پختنی ها خسته شدم. فقط عدس قرمز را چند قل دادم و بعد هویج و تره فرنگی و قارچ را اضافه کردم و آماده شد. سبزی که نباید بپزد.

 

یادم باشد حقوقم را که دادند گل تازه بخرم و چند تکه جواهر.

   + ivy ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

«همسایه ها» را توی کمد «زمین ها برای قهوه» جای گذاشته ام. اسم محل کارم است این زمین ها.

   + ivy ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱۸
comment نظرات ()

 

برای شام سوشی گرفته بود و ظرف اش روی میز مانده بود. وسوسه شدم امتحانشان کنم. از همان سوشی های ویگن بود که من دوست دارم اما یادم آمد قهریم و نمی خواهم توی روزهای قهری غنیمت جمع کنم. درش را بستم و جای دادمش توی یخچال.

یادم نمی آید پارسال هم همین قدر بهار بارانی بود یا این فقط برای امسال است. هر روز باران و باران و بدون ردی از دور هم نشینی زیر این همه باران برای رد گم کردن افسردگی که می آورد.

دیشب خواب دیدم دامن قرمز پلیسه پوشیده بود با کفش های مشکی و شاد بود.

یک جورهایی خودم را از دست همه گذشته ها رها کردم. همه را نوشتم جایی. و همه شان ته کشید با هم. مامان قسمت بزرگی داشت.

   + ivy ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱۸
comment نظرات ()

 

فکر می کنم بعد از ازدواج دچار بی هدفی شدم. هر چقدر بیشتر به گذشته ام نگاه می کنم می بینم هدف همیشه من ازدواج بوده. حتی در مهدکودک و دبستان هم من همیشه به دنبال نفوذی برای به زور چسباندن خودم به یک نیمه گمشده می گشتم. حالا شما ببینید رسیدن به هدفی که همه چیز زندگی تان در راستای آن بوده چقدر می تواند سرخوردگی ایجاد کند.

   + ivy ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱۸
comment نظرات ()

 

آن قدر تصویر بیرونی شادی از خودم ساخته ام که می ترسم افسرده درونی ام را برای کسی فاش کنم و بگویم همه چیز را طوری چیده ام که زود تمام شوم.

   + ivy ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد