کوچه باغ

در سایه

 شش سال پیش، وقتی برای همیشه از پیش مان رفت، تازه آن زمان بود که فهمیدم مردن اش خیلی قبل تر از اینها شروع شده بود. شاید درست از همان روزی که رادیوِ ماشین شانزده ساله اش خاموش شد و دیگر صدایی از آن بلند نشد. یا شاید از همان روزی که یادش رفت مرغ را همیشه با دارچین می پزد. یا نه، فکر کنم شروع اش دقیقا همان روزی بود که آن رژِ لب قهوه ای همیشگی اش گم شد و دیگر سراغ اش را نگرفت. نه، اصلا خیلی قبل تر از اینها بود. یادم آمد. مرگ تدریجی او از همان روزِ تولدش شروع شد. یادم هست روزِ تولدش یادمان رفته بود. حتی از یاد خودش هم رفته بود. بعد شب که شد، سرِ نماز بلند بلند گریه کرد و من ترسیده از خواب پریدم. 

مرگ آرام آرام می آید. حواست نیست. به خودت که می آیی می بینی تا نیمه در آغوش مرگ رفته ای.

پ.ن. در سایه نشسته است به ما می نگرد..

   + ivy ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٧
comment نظرات ()