کوچه باغ

شب تاب

 

تابستان سال هفتاد و پنج بود که برای اولین بار به آن دهکده رفتیم. دهکده عجیب و کوچکی نرسیده به شهر سوخته. حدودا ظهر بود که به آنجا رسیدیم.  در نگاه اول فرق زیادی با سایر روستاهایی که تا آن زمان دیده بودیم، نداشت. زندگی همان روال عادی خود، در جاهای دور افتاده را طی می کرد و مردم همه با هم آشنا و فامیل بودند. حوالی غروب وقتی فهمیدند قصد داریم شب را آنجا بمانیم، گفتند باید سراغ خانه "بهرام" را بگیریم تا به ما چراغ دهد. ما هم گمان کردیم لابد چراغ هایشان کم است و به  دنبال خانه بهرام گشتیم و از او یک فانوسِ کوچکِ آبی رنگ قرض گرفتیم. 

قرار بود شب را در اتاق کوچک بالای قهوه خانه به صبح برسانیم.  فانوس مان را روشن کردیم و بعد از خوردن شام کنسروی مان، زمانی که من و سپیده و سامان مشغول راست و ریس کردن برنامه سفر بودیم، نریمان که آن طرف کنار پنجره بیرون را تماشا می کرد، گفت: " بچه ها در این روستا اصلا چراغ و روشنایی وجود ندارد! ".  به کنار پنجره  رفتیم و دیدیم حق با اوست. اصلا روشنایی چندانی در کار نیست. فقط گهگاه نور های خیلی کم سویی که چشمک می زنند، از این طرف به آن طرف می رفتند.

تازه آن زمان که از پله ها پایین رفتیم و وارد قهوه خانه شدیم فهمیدیم به چه دهکده عجیبی آمده ایم. دهکده ای  که حتی یک عدد لامپ و چراغ هم نداشت!

چشمِ اهالی روستا چراغ شان بود. به هر جا که چشم می انداختند، دو دایره نور کوچک بر رویش می افتاد و دیگر نیازی به چراغ نبود! آن نورهای کم سوی متحرکی هم که دیده بودیم، همان نور هایی بود که از چشم اهالی به این سو و آن سو می تابید.

آن طور که میرزا محمد، صاحبِ قهوه خانه برایمان تعریف کرد، گویا سال ها پیش، از زمانی که زلزله وحشتناکی روستا را با خاک یکسان کرده، مردم چنین ویژگی عجیبی پیدا کرده اند. میرزا محمد می گفت به غیر از شش نفر از اهالی، بقیه همه زیر آوار از بین رفتند و نسل تمام لامپ های متحرک روستا به همان شش نفر بازمانده بر می گردد.

   + ivy ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
comment نظرات ()