کوچه باغ

مرضیه

نگاهم به چهارپایه افتاد. آن روز را خوب یادم هست. مثل یک فیلم می توانم هر زمان که بخواهم به هر کجای آن روز برگردم. روزی که قرار بود برای مرضیه خواستگار بیاید. روزی که پدر با پنج بسته دستمال کاغذی به خانه آمد. خوشحال بود و شاد. من آن زمان نمی دانستم چرا رفتن می تواند اینقدر خوشحال کننده باشد. مرضیه هم شاد بود. مادر هم.

چهار پایه را آوردند وسط هال. پدر از آن بالا رفت. مرضیه شاد و خندان یک پایش را برروی چوب لبه چهارپایه گذاشت و یکی از بسته های دستمال کاغذی را باز کرد. مرضیه به پدر دستمال می داد و پدر با نوک کارد دانه دانه آنها را در درز سقف جا می داد. مادر هم تسبیح به دست مدام ذکر می گفت، صلوات می فرستاد و دور آنها می گشت.

آن روز، آن چهار پایه به تمام اتاق ها سفر کرد. همه درزها را با دستمال کاغذی پوشاندند. همه شاد بودند. مرضیه سیزده سال از من بزرگتر بود و از وقتی یادم هست همیشه ساکت بود و غم دار. اما آن روز او هم عجیب شاد بود. شادِ رفتن شاید. شادِ شاد شدن شاید. سال ها بعد بود که فهمیدم مرضیه، نمونه کامل یک دخترِ ایرانی آن زمان ها بود. دختری که تمام بخت و اقبالش را می سپارد به کسی که هرگز ندیده و مدام منتظر است آن شخصِ حاملِ تمام خوشبختی ها از راه برسد و درهای بهشت به رویش گشوده شود.

آمدند و رفتند. حاملانِ خوشبختی مرضیه را می گویم. خودِ شخصِ حامل اما نیامده بود. گویا رسم بر این بود که زن را زن پسندد. جنس را همجنس پسندد.

حالا روزهاست که از آن روز می گذرد. مرضیه هرگز برای ما نگفت که هوای بهشتی که منتظرش بود چگونه است. هرگز به ما نگفت. من اما می دانستم. چشمان مرضیه دالانی بود به تمام زندگی اش. من بارها از آن دالان عبور کرده بودم و می دانستم بهشت ها آتش هم دارند. داغ هم دارند. مکافات هم دارند.

مرضیه خیلی زود تمام آن همه خوشبختی ندیده را در آینده فرزندانش کاشت. خیلی زود.

   + ivy ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
comment نظرات ()