کوچه باغ

ماشین زمان

گونه ام را که بوسید نفس تریاکی اش انتهای ریه ام را سوزاند و من پرت شدم به روزهای کودکی ام. به روزهایی که آویزه چادر مادر می شدی. از من بچه تر می شدی. بهانه می گرفتی تا شاید دلٍ مادرٍ من که من کودک اش بودم برای تو به رحم بیاید و از لابه لای کمد لباس ها چیزی برایت بیابد.  

این بوها چه پرتگاه های عجیبی هستند. تو را سوار می کنند و از میان تصویرهای گذشته عبورت می دهند و درست همان جا که ُتو اولین بار احساس شان کردی تنها رهایت می کنند.

 

 

   + ivy ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
comment نظرات ()