کوچه باغ

عزیزِ دور

یک دِهی بود تو شمال. صبح بود. قرار بود بریم کوه. من می خواستم میوه بخرم. میوه فروش زن بود. به من گفت: " عزیزِ دور".

باید به تو می گفت.

   + ivy ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥
comment نظرات ()