کوچه باغ

دن دان

من همیشه به جسمم به دید یک امانت نگاه می کردم. مواظب بودم مبادا طوریش بشود. سبزی و میوه فراوان و تازه می خوردم و هر دو روز، ورزش می کردم. زیاد در محیط های بسته نمی ماندم و تا آنجا که میسر بود به هوای آزاد پناه می بردم. به ندرت سراغم به دکتر و دارو می افتاد اما هر شش ماه آزمایش خون می دادم تا از صحت سلامتی ام مطمئن شوم. کمتر آرایشگاه می رفتم تا پوستم زیاد آسیب نبیند. ابتدای هر کار جدیدی، اولین میزانم سلامتی بود. من جسمم را دوست داشتم و احترام زیادی برایش قائل بودم.

نمی دانم چطور شد که تصمیم گرفتم ارتودنسی کنم. یک آن، دندان مهم ترین عضو بدنم شد و من رفتم تا همه نواقصش را جبران کنم.

حالا قرار بود دو عدد دندان اضافه را که سال هاست همدم شب و روز، تنهایی و شیدایی من بودند از دهان خارج کنم تا سایر دندان ها به جای اصلی شان برگردند. غصه ام شده بود مبادا خیانتی در امانت کرده باشم. به چشم ِمن همه اعضای بدن برای خودشان جانی مجزا دارند. غصه ام می شود که چرا این دو دندان بی جان می شوند.

   + ivy ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩
comment نظرات ()