کوچه باغ

صبح

 

ناگهان یاد صحنه مسحور کننده ای افتادم که روزگاری در خانه پدری،هر صبح بهاری تجربه اش می کردم.حس ژرف و عمیقی که غیرقابل وصف است.زمانی که سنگینی خواب صبحدم بهاری، خانه را فراگرفته بود ، من از لابه لای رقص پرده توری، ظهور صبح را به تماشا می رفتم. احساس می کردم باد نابی می وزد و من تنها مخاطب این بادم.صدای پرندگانی که روی درخت زردآلو شیطنت می کردند به یکباره یادم آمد. و سکوت کوچه،بعد بوی نان تازه و کمی بعد گاهی بوی اسپند همسایه.

چه زود یادم رفت ، روزگاری عاشق صبح بودم!

   + ivy ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()