کوچه باغ

عبرت

ناگهان تمام سرگرمی هایم رنگ بطالت می گیرند و من چه شرمسار می شوم از آنچه می توانستم باشم و نخواستم،چه شرمسار می شوم از مهربانی های پدرم،دلسوزی های مادرم،امیدهای برادرم..

چیز عجیبی از جنس بغض گلویم را می فشارد که بوی حسرت می دهد.نمی دانم مرز بین توکل و فریب کجاست،اما می خواهم از امروزم را به خدا بسپارم و دیروزها را حکمت بدانم.

خودم بهتر می دانم چه بیراهه ها که نرفتم و چه زمان ها که بر باد ندادم.چه کورکورانه خودم را به دست باد سپردم و تلاشی نکردم.

ازاین لحظه و این روز به بعد، مدیونم به تمام هستی ام،به تمام بودنم،به تک تک نفس هایم،به رویاهایم،به آینده ام،به دو همیشه فرشته زندگی ام ،اگر:

آن گونه که شایسته ام هست نزیم.

پ.ن.1.پناهم باش و دستم را رها مکن و به یادم بیاور هر آنچه که به من دادی.

پ.ن.2.جبران می کنم!

   + ivy ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳۱
comment نظرات ()