کوچه باغ

ترس

گاهی ترس عجیبی وجودم را فرا میگیرد.می ترسم.از خودم می ترسم.

مثل بچه ای می شوم و از تمام ترس های کودکی ام ،دوباره می ترسم.می ترسم از تاریکی،ازتنهایی،ازخواب بد آن شبم.

اما این بار به جرم بزرگ شدن ،آغوش مادرم ،حسرتم می شود.

پ.ن.کاش وقتی آمده بودی کفش هایت را مثل روزهای بچگی در باغچه پنهان می کردم تا بیشتر بمانی.

   + ivy ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٠
comment نظرات ()