کوچه باغ

آرام

چند روزی است انگار با خودم نیستم.نمی دانم این کیست که می رود،می آید،سردش می شود.گنگ و گیج و مبهمم.خسته می شوم از اعتمادهایی که نیست ،ازسرزنش هایی که کاری شان نمی شود کرد.

به تو می رسم و به جوانی ات می اندیشم و ای کاش می گویم که عاشقی مان از نوع دیگری بود.به عاشقی ات فکر می کنم که چه برسرت آورد و تو همچنان دوستش داشتی.ناتوان تر از آنی ام که توصیف ات کنم. گریه هایت هنوز یادم هست.با گریه هایت می گریستم هر بار.وقتی ناخودآگاهم دلش برایت تنگ می شود مدام خوابت را می بینم.چه چیزی راز این پیوند است که زود از احوالم باخبر می شوی...تمام حس هایم گاهی همه با هم تمام می شوند .

تو اعجازی..یک اعجازِ لطیفِ شیرینِ پاک..

   + ivy ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۳
comment نظرات ()