کوچه باغ

تمنا

کجای زندگی ات را گرفته ام که این گونه پس میزنی ام؟

گفتی کارِما از دیدارگذشته و آنچه ماندنی باشد می ماند و ندیدمت. گفتی قیدوبند را نمی خواهی و فاصله مقیاس ظاهری بیش نیست و رفتی..رفتی ولی هنوز دم از چیزی می زنی که نداری اش..نمی دانم جرأتش را نداری یا با دلت یکدل نیستی..

هنوز شب ها خوابت را می بینم و صبح ها مثل زمانی که از پیش تو می آمدم شادتر از همیشه گام برمی دارم. دلم عجیب هوای دستانت را کرده. دستانی که زمانی تمام هستی من در آن گم بود. 

کاش مثل روزگار قدیم، وصل اجباری بود، ندیده و نشناخته. و تو وصل اجباری من می شدی، ندیده و نشناخته.

پ.ن.عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی..

پ.ن. دل کندن هم مثل عاشق شدن فقط در قصه ها میسر است.

   + ivy ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()