کوچه باغ

استیصال

 

از همان وقتی که زنگ زد و قرار امروز را گذاشت فهمیدم باید حرفی در میان باشد. آراسته تر از همیشه می روم. در تمام طول راه نه او حرفی زد نه من. فقط مختصر نگاهی میانمان رد و بدل شد. کنارش که راه می روم حس خوبی دارم. بچه تر که بودم بیشترِ این حس ،ترس بود. اما الان همان ترس کمی شیرین تر شده. همین قدر که احساس کنم از دیدِ او کسی شده ام کافی است.از همان وقتی که زنگ زد اضطرابی به جانم افتاده بود. با نگاه به بیابان ها و مزارع اطراف و سرگرم شدن با پنچره ماشین اضطرابم را هم از او پنهان می کنم، هم از خودم.

رسیدیم و طبق روال معمول ابتدایش با سلام و صلواتی انجام شد. بطری آب را از دستش گرفتم و با چند قدم فاصله دنبالش روان شدم. خلوت تر از همیشه شاید. باز هم سکوت و سکوت. وقتی سکوت بیشتر شود ترسم بیشتر می شود. می ترسم از صدایِ بعد از این سکوت طولانی. به گمانم مختصرش کرد و به روی خودش نیاورد . 

رو به رویش می نشینم. دزدکی نگاهش میکنم و تردید چهره اش را می خوانم.

با صدای لرزانی که کاش هرگز نمی شینیدمش اجازه خواست سوالی بپرسد. من که در برابر او چیزی نبودم که اجازه می گرفت. 

پرسید.

پرسید و تمام ترس هایم که از صبح روی هم تلنبار شده بود به ناگاه فرو ریخت. همین که سبب ترس هویدا شود حس دیگری جایش را می گیرد و من در اوج آن حس تلخ بودم.

لرزش دستان و دو دوی چشمانم را به هزار زور گمش کردم. زخم چند سال پیش حالا سر باز کرده بود. زخمی که گمان می کردم از او پنهان مانده. اما مگر می شود چیزی از او دور بماند.

تمام قبرستان دور سرم می چرخید. پس چرا گرد زمان کارگر نبود. کابوس آن روزِ چند سال پیش دوباره برایم زنده شده بود و من از درون فرو می رفتم. 

آخرش گفت بعضی چیزها را زیر پایت بگذار و از رویش رد شو. بگذار لگد مال شود.

پ.ن.مرگ هرگز تمام ِیک اندوه نیست .

 

   + ivy ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۳
comment نظرات ()