کوچه باغ

راه

لفاف مخملی بادام ها را که جدا می کنم, رو به روی غروب آفتابی نشسته ام که از خود بی خود می کُندم. خورشید خیلی سریع در انتهای افق سُر می خورد و پشت کوه پنهان می شود و من به آدم های آن سویش می اندیشم که هنوز روز را دارند. 

به انحنای این روزگار فکر می کنم که چگونه از شلوغ ترین مکان دنیا به آرام ترین جایش پناه بردم و چگونه هنوز بی تابی ام را پاسخی نیست.

پشت به غروب می رانم و هم صدا با این ترانه می خوانم : 

وافضل علطول تعبانه مابین طب اقولک ولا مقولکش

   + ivy ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۱
comment نظرات ()