کوچه باغ

روزگار

الف) نزدیک که می شویم گام هایش تندتر از قبل می شود. اول به من می رسد و بعد جلوتر از من می رود. سه طبقه پله را هم سریع بالا می رود و من عقب می مانم. داخل که می شویم طوری کیفش را روی میز می گذارد که انگار سال هاست اینجا را می شناسد. سال هاست که می شناسد. بعد می خواهد برایش آب بیاورند. نوبت اش که می شود با اشتیاق راهی می شود و پس از زمانی، هنگامی که بر می گردد خوشحالی عجیبی چهره اش را می پوشاند. سال هاست که به درمان اش ایمان آورده و سال هاست که شادی اش را در اعجاز داروهای دکترش می بیند.

ب) پدرانِ نسلِ ما، وارث آرزوهای بر باد رفته ای بودند که جورشان را باید فرزندان شان می کشیدند.

پ.ن. سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور..

   + ivy ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
comment نظرات ()