کوچه باغ

راه و راه

الف. گاهی نباید درباره راهی که در آن هستی از خودت سوالی بپرسی. گاهی فقط باید به روبرو خیره شوی و پیش برانی. نه به گذشته ها و پیموده ها نگاه کنی و نه حتی به همان جایی که در آن هستی فکر کنی. اگر وسط مسیرت از چون و چراها بپرسی بدان که به بی راه رفته ای. باید خودِ راه را بری و به پایان برسانی. همین!

ب. مدتی از شهرم دور بودم و امروز که پس از گذشت سال ها، تقریبا دور تا دورش را گذر کردم، عجیب دانستم که شهرم به بلوغ اش رسیده است. آن زمان ها، کودکی بیش نبود. کوچک بود و بی پروا و وحشی. حالا بزرگ و رام شده. رامِ مدرنیته ای که آن زمان، اثری در او دیده نمی شد. رامِ تکرارهای هر روزه ى یک شهر. امروز که بلوغ اش را می دیدم، ناگهان ترسیدم از پیری اش! به گمانم هر کسی در طول عمر خود به نوعی بلوغِ شهرش را خواهد دید. شهرِ من حالا به بلوغ رسیده و من اما هنوز با تک تکِ بودن هایم دوستش دارم و خواهم داشت.

پ. به کلمه ناموس فکر می کردم. به ناموس هایم. شهرم، کشورم، رشته ام..

پ.ن. گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد؟

 

 

   + ivy ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱
comment نظرات ()