کوچه باغ

تلخ

دلم می آید بالا. می آید جایی زیر گلویم. همان جا گیر می کند. دستانم سرد و بی حس می شوند. سرِ انگشتانم را می گویم. 

با سنگ درون گلویم و دستان سردم می خندم تا مبادا این راز سر به مهر را بر ملا کنم و تو آبروی چندین و چند ساله ات را از دست بدهی. تو بی غیرت شوی و من گیس بریده و نابکار. تو بی دین شوی و من مایه ننگت. 

کاش باور کنی که من آن قدیسی که می خواهی نیستم. کاش باور کنی که من تمام آنچه تو نمی خواستی شدم!

کاش زودتر از اینها باورت می شد که ما در بند نمی مانیم. باورت می شد که ما آنی نیستیم که تو می بینی. کاش باورت می شد که زندگی اسارت قوانین جاهلانه تو نیست.

باید خیلی زودتر از اینها باورت می شد. زمانی که کسی همه وجودش تو بودی.

من به بی راز بودنم تظاهر می کنم و تو به دین داری ات. همان بهتر که بی حاشیه از کنار هم رد شویم.

   + ivy ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()