کوچه باغ

فوقع ما وقع

چیزی که همیشه برایم واضح و آشکار بوده، معجزه های عجیب و غریب زندگی ام است. معجزه هایی هم از جنس خوب و هم از نوع بد.

دور سفر زمینی پانزده ساعته ام را خط کشیده بودم و مدام این و آن را بهانه بدیمنی خودم می کردم که سر از هواپیمایی در آوردم که اصلا معلوم نبود در آن روزی که همه پروازها کنسل شد، چطور مرا بر روی بال اش جای داد و شب مرا به جایی رساند که از زیباترین خاطراتم شد.

من در بهت این اتفاق ها فقط نگاه می کردم و در درونم شاد بودم که هزار بار بهتر از آنچه شد که فکرش را می کردم.

و بعد حس کردم نقش عروسک خیمه شب بازی ای را دارم که گرداننده اش ماهرانه او را به این طرف و آن طرف می برد تا یکی از زیباترین نمایش ها را اجرا کند.

   + ivy ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment نظرات ()