کوچه باغ

اوج

تا رسید زنگ زد بهم. گفت اینجا همه چی تمیزه. گفت اینجا همه می خندن. همه لبخند رو لباشونه. گفتم چه حسی داری؟ گفت اینجا همه چی تمیزه..

کم پیش میاد همه اون ریز اتفاق هایی که دوست داشتی یک روز برا خودت اتفاق بیوفته، همه و همه، با جزئیاتی که تو ذهن ات ساخته بودی، حالا برای کسی اتفاق بیوفته که دوسش داری. این یک جورایی اوج یک چیزییه..

پ.ن. تن ات به ناز طبیبان نیازمند مباد..

   + ivy ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات ()