کوچه باغ

خنده ات را نه!

زمانِ جوانی ما چیز های عجیبی مُد شده بود. کتاب های غم دار پر فروش می شد، فیلم های گریه دار جایزه می گرفت، مردمانِ غمگین، باارزش و روشن فکر می شدند و خلاصه هر جا تحسین و تمجیدی بود، یک غمی هم حتما آنجا وجود داشت.

من و زیبا اما، آن زمان اوج قاه قاه هایمان بود. یادم هست تمام شعرهای غم دارِ شاعران بزرگ را به سخره می گرفتیم و آنقدر می خندیدیم تا دلمان جمع می شد و من اشکم در می آمد. هر بار آدم مهمی حرفی جدی به ما می زد، ما ناخودآگاه، همزمان خنده مان می گرفت و به زور آن را فرو می خوردیم. آن زمان ما به خیلی چیزها خندیدیم. از کنار خیلی چیزها با خنده های بزرگ و طولانی عبور کردیم. دانشگاه قبول شدیم، خندیدیم. درس افتادیم، خندیدیم. مشروط شدیم، خندیدیم. رفتیم فیلمِ غم دار دیدیم، خندیدیم. تآتر جدی معناگرایانه رفتیم، خندیدیم. عاشق شدیم، خندیدیم. فارغ شدیم، خندیدیم.

یادم هست وقتی زیبا برای به دنیا آوردن هامون سزارین کرده بود، نیما شوهرش تا چند روز قدغن کرد من به دیدن زن اش بروم. می ترسید بخندیم و بخیه های زیبا پاره شود. 

حالا که سال ها از آن دوران می گذرد و ما هر کدام به گوشه ای از این دنیا پرت شده ایم، اگر فرصتی بیابیم تا کنار هم باشیم، هنوز هم دیوانه وار می خندیم و هنوز هم سر مسائل و مشکلات زندگی حرف های رکیک مردانه به هم می زنیم و می خندیم.

ما غم را باور نکردیم.   

   + ivy ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()