الف) ساعت حدود ده و نیم که می‌شود خستگی و پکری خودم را سرایت می‌دهم به شاگردم و شیدا وسط به دست آوردن معادله بیضی یک آن می‌پرسد:

«ببخشید من بلدم از این گوشواره‌های شما درست کنم».

بعد برایم مفصل و با ذوق توضیح می‌دهد که دو مایع و چیزی به نام رزین را باید با هم مخلوط کنی و لایه‌لایه بریزی روی قالب فلزی و اگر دلت خواست بین لایه‌ها چیزی بگذاری تا قشنگ‌تر بشود.

شیدا می‌رود توی اتاق کنج هال و عکس جواهراتی که خودش ساخته را می‌آورد نشانم می‌دهد. روی هر تکه توضیح می‌دهد و می‌گوید بعد از کنکور می‌خواهد جدی برود سراغ جواهرسازی.

ساعت یازده می‌شود. دلم هزاربار نمی‌آید که ذوق و شوق‌اش را بگیرم و مجبورش کنم کانون بیضی را پیدا کند. دلم می‌خواهد هر چه از دفتر و تست و کنکور روی میزش است بریزم توی یک کیسه زباله مشکی بزرگ و درش را محکم محکم گره بزنم و همه آن مساحت پراسترس زیاد را نابودش کنم.

ب) حالا که مدتی است وارد فضای کاری جدیدی شدم تازه فهمیدم که دانشگاه یک شوخی بی‌مزه بود با حس‌خیال‌پردازی من. یک فضای مسموم بود که هر روز تنشِ سختی را به من تزریق می‌کرد و من حتی جرات‌اش را نداشتم که در مقابل‌اش بایستم. فضایی که مجال مقایسه و سرزنش را خیلی خوب فراهم می‌آورد.

ج) ذره‌های ریز نعنای توی موهیتو، پره‌های مرمری لیموی توی لیموناد و گرد کاپوچینو هزار بار بهتر از تکلیف‌های کوانتوم و الکترودینامیک به من می‌چسبد.

/ 0 نظر / 9 بازدید