توقف موقت آدم ها

در اوج یک ناامیدی بزرگ ، قید و بندهای این زندگی مادی را عجیب احساس می کنم و عجیب حس می کنم چه هوای کهنه مسمومی است هوای این دنیا..

روزی که صداقت را در عشق معنی می کنی و عشق را بهانه زیستن ات..

روزی که جرات ندارم نا امیدی ام را باورم را کنم و به همه خوبی ها شک می کنم..

به خودم شک می کنم!

فرار می کنم از آنچه می خواهم..

/ 8 نظر / 8 بازدید
عاطفه

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با ویبه دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

عسل

سلام.شما اولین کامنتو تو وبلاگم گذاشتین.ممنون که اومدین.من با اجازه لینکتون میکنم.موفق باشی[لبخند]

سمی

ناامیدی نه... پیچک هیچ وقت ناامید نمیشه................................. قشنگ نوشتی پیچک جوووونی[گل]

نوبل

قشنگ می نویسی ... لینکت میکنم با اجازه [پلک]

reza

سلام این حس تقریبا بین همه ما مشترکه در کل زیبا بود[گل]

artin

سلام من جدیدا وارد دنیای وب شدم [متفکر]متن جالبی ازت خوندم موفق باشی[گل][گل][گل]

مهتاب تنها

[دست][دست][گل][گل]