بچه که بودم

وقتی که من بچه بودم فکرهای عجیبی در ذهنم بود. هنگامی که به پشت بام ها نگاه می کردم، فکر می کردم عده ایی هم آن بالا زندگی می کنند که ما نمی بینمشان. بعد سعی می کردم مدرسه شان را پیدا کنم. و از بین آن همه بام، به نظرم یکی واقعا مدرسه بود.

فکر می کردم خواهر دوقلویی دارم که جایی در دنیا گم شده. اصلا برایم غیرممکن نبود که شاید اشتباهی شده باشم.

بچه که بودم همه چیزهای اطرافم جان داشتند و هنوز هم بعضی چیزها دارند. حتی موزاییک های کف حیاط هم به نظرم جان داشتند و با هم فامیل بودند. فکر می کردم همه چیزها برای خودشان دنیایی دارند درست مثل دنیای ما. وقتی وسیله ای را گم می کردم، شب که می شد فکر می کردم حتما حالا دلش برای من تنگ شده.

گاهی سعی می کردم خیلی به مورچه ها نزدیک شوم تا بفهمم چه می گویند. خیال می کردم می توانم بخشی از دنیایشان شوم و کمک شان کنم که کمتر زحمت بکشند.

بعد از ظهرها ساعت آزادی من بود. درست وقتی مادرم می خوابید.

دستانم را باز می کردم و وسط ترنج قالی، هِی دور خودم می چرخیدم. بعد که می ایستادم و می دیدم حالا اتاق دور من می چرخد عجیب لذت می بردم.

جاهای دنج خانه را خیلی دوست داشتم. عاشق کمد کوچک زیر دکور بودم. درش را می بستم و هر روز مدتی آنجا می ماندم.

خیلی گم می شدم. هر شهری که می رفتیم من گم می شدم و بعد خیال می کردم پدر و مادرم گم شده اند.

یکبار حتی در خانه خودمان گم شدم. بعد که پیدایم کردند زیر تخت، خوابم برده بود.

در دنیای کوچک خودم تمام شغل ها را امتحان می کردم. یک روز معلم، یک روز نجار، یک روز راننده.

یک بعد از ظهر، وقتی حروف زبان انگلیسی را یاد گرفتم، همه کلمه های فارسی را که بلد بودم با حروف انگلیسی نوشتم و احساس کردم که این زبان را بلدم! 

.

.

 

به قول فرهاد: "وقتی که من،بچه بودم غم بود  اما کم بود."

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
وحید

بچگی جالبی داشتی منم بلافاصله بعد از یاد گرفتن حروف الفبای انگلیسی شرو ع به ترجمه کردم:دی

بی نشان

منم از بچگی عاشق آسمون بودم با تموم ستاره هاش.شیطنت هامم واسه بعدازظهر بود! همون موقع که همه خوابن[نیشخند]

فرزانه..

وقتی نگاهی تند و سریع به گذشته انداختم با همه ی وجود حس کردم این من غریبه را با خودم گفتم بی تردید معجزه می شود حتی اگر نشود رویاهایی که مدتهاست در سر می پرورانم این خیال را راغبترم .. ..... گیج گیجم ..... راستی نمی دونم چرا نظراتم در چند پست حذف می شود! درود[گل]

دل منه

خواهر بزرگتر من هم بچگیش کاملن مثل شما بود و همیشه منو هم مجبور می کرد همین حس رو به اطرافم داشته باشم . اما من حتی با عروسکهای خودم هم نمی تونستم صحبت کنم و همیشه در اولین فرصت اونا رو هدیه میدادم به دیگرون [لبخند]

گولدن

خیلی زیبا نوشته ای.. خیلی.. واقعا لذت بردم.. من؟ همیشه معلم بود در دنیای شغل ها..

گولدن

من گفتم بهت که جام عوض شده یا نه؟

افرا

قلم زیبایی دارید خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم

بهار

این خیالپردازی عصرهای خلوت را .. که همه خواب بودند و تو می ماندی و یک دنیا تصویر پشت پلکهای بسته و هر چیزی جان می گرفت و بخشی از دنیایی می شد که می ساختی را خیلی دوست دارم و خیلی برایش دلتنگم

رضا

خیلی زیبا بود،لذت بردم کاش دنیای بچگیمان را گم نمیکردیم!![گل]