تلخ

دلم می آید بالا. می آید جایی زیر گلویم. همان جا گیر می کند. دستانم سرد و بی حس می شوند. سرِ انگشتانم را می گویم. 

با سنگ درون گلویم و دستان سردم می خندم تا مبادا این راز سر به مهر را بر ملا کنم و تو آبروی چندین و چند ساله ات را از دست بدهی. تو بی غیرت شوی و من گیس بریده و نابکار. تو بی دین شوی و من مایه ننگت. 

کاش باور کنی که من آن قدیسی که می خواهی نیستم. کاش باور کنی که من تمام آنچه تو نمی خواستی شدم!

کاش زودتر از اینها باورت می شد که ما در بند نمی مانیم. باورت می شد که ما آنی نیستیم که تو می بینی. کاش باورت می شد که زندگی اسارت قوانین جاهلانه تو نیست.

باید خیلی زودتر از اینها باورت می شد. زمانی که کسی همه وجودش تو بودی.

من به بی راز بودنم تظاهر می کنم و تو به دین داری ات. همان بهتر که بی حاشیه از کنار هم رد شویم.

/ 9 نظر / 6 بازدید
دل منه

دوران قدیسه بودن و دینداری خیلی وقته گذشته ، زمانیه که اگه بتونی با شرایط جدید زندگی خودت رو سازگار کنی ، گلیمت رو از آب بیرون بکشی و آزارت به کسی نرسه از بهترین ها محسوب میشی ... به قول سهراب : " چشمها را باید شست ...جور دیگر باید دید ..." [گل]

فرشته

سخته بخواهيم احساستتمون رو و خودمون رو پنهان كنيم. من خيلي زياد اين كارو كردم و مي كنم. اما نمي دونم تا كي ... [لبخند][گل]

حسن عاملی

سلام اگر این حال درون بود....مرا اذیت کرد این نوشته....[گل]

سرگشته

آه كه آن صدر سرا مي ندهد بار مرا // مي نكند محرم جان محرم اسرار مرا

و من نیز مثل تو دلتنگم

افرا

پيچك جون همه ما حرفهايي داريم واسه نگفتن و ننوشتن رازهايي كه نزديكترين كسانمون ازش خبر ندارن[ناراحت]