تمنا

کجای زندگی ات را گرفته ام که این گونه پس میزنی ام؟

گفتی کارِما از دیدارگذشته و آنچه ماندنی باشد می ماند و ندیدمت. گفتی قیدوبند را نمی خواهی و فاصله مقیاس ظاهری بیش نیست و رفتی..رفتی ولی هنوز دم از چیزی می زنی که نداری اش..نمی دانم جرأتش را نداری یا با دلت یکدل نیستی..

هنوز شب ها خوابت را می بینم و صبح ها مثل زمانی که از پیش تو می آمدم شادتر از همیشه گام برمی دارم. دلم عجیب هوای دستانت را کرده. دستانی که زمانی تمام هستی من در آن گم بود. 

کاش مثل روزگار قدیم، وصل اجباری بود، ندیده و نشناخته. و تو وصل اجباری من می شدی، ندیده و نشناخته.

پ.ن.عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی..

پ.ن. دل کندن هم مثل عاشق شدن فقط در قصه ها میسر است.

/ 8 نظر / 5 بازدید
سپینود

نفسم می گیرد در جایی که نفس های تو نیست مرا نیز هم نفس خود گردان سلام وب قشنگی دارید به منم سر بزن خوشحال میشم تبادل لینک کنیم[لبخند]

زهره

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی..

ذهن طلایی

دل کندن میسر است. دل کندیم شد. دل بکنید می شود.

رها

پی نوست اولت را خیلی قبول دارم. [لبخند]

ناز پاییز

قصه ها هم همين درد دل كندن رو دارن كه شدن قصه... راستي لينكت كردم

ناشناس

اصرار در نگه داشتن آنچه نگه داشتنی نیست به فرو ریختنش می انجامد،هما نند داته های شن از میان انگشتان

وحید

اون وقت اجبار قشنگی میشد پ.ن هات درستن متاسفانه

حسن عاملی

سلام سپاس از حضورتان[گل] عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی...زیبا است این شعر سعدی سبز باشید