آرام

چند روزی است انگار با خودم نیستم.نمی دانم این کیست که می رود،می آید،سردش می شود.گنگ و گیج و مبهمم.خسته می شوم از اعتمادهایی که نیست ،ازسرزنش هایی که کاری شان نمی شود کرد.

به تو می رسم و به جوانی ات می اندیشم و ای کاش می گویم که عاشقی مان از نوع دیگری بود.به عاشقی ات فکر می کنم که چه برسرت آورد و تو همچنان دوستش داشتی.ناتوان تر از آنی ام که توصیف ات کنم. گریه هایت هنوز یادم هست.با گریه هایت می گریستم هر بار.وقتی ناخودآگاهم دلش برایت تنگ می شود مدام خوابت را می بینم.چه چیزی راز این پیوند است که زود از احوالم باخبر می شوی...تمام حس هایم گاهی همه با هم تمام می شوند .

تو اعجازی..یک اعجازِ لطیفِ شیرینِ پاک..

/ 4 نظر / 6 بازدید
شيرين بيان

من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو ور از اين بيخبري، رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم؛ عشق مرا ديد و بگفت آمدم نعره مزن، جامه مدر، هيچ گو گفتم اي عشق، من از چيز دگر مي ترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو من بگوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت سر بجنبان كه بلي، جز كه ب سر هيچ مگو گفتم اين روي، فرسته ست عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

وحید

قلم زیبایی دارید تحت تاثیر قرار گرفتم

سعیده

عاااالی ... کاملا حس رو منتقل میکنه ... [گل]

sash

great...