زندگی موازی

من همزمان در دو زندگی جریان دارم. هر روز صبح ساعت شش و ربع با صدای زنگ ساعت مردِ همسایه، از خواب بیدار می شوم و ساعت یک ربع مانده به هشت، یعنی درست زمانی که مردِ همسایه از خانه خارج می شود، پشت میزم مینشینم و به کارم مشغول می شوم.

بعدازظهر، ساعت دو و نیم، زمانی که مردِهمسایه کلید را در قفل در می چرخاند و به خانه اش پا می گذارد، من استراحت بعد از نهارم را شروع می کنم.

حوالی ساعت چهار عصر، هنگامی که زنِ همسایه به پسر کوچک شان مشق می گوید، من مسآله هایم را تصحیح می کنم و ساعت پنج و نیمِ روزهای فرد که سهیل نامی به خانه شان می آید، به باشگاه می روم.

پانزدهم هر ماه، ناخودآگاه نگران قسطِ  عقب افتاده ماشین مردِ همسایه می شوم و می دانم روزهای جمعه نهاری دارند که یک چیزی را می کوبند و در آن می ریزند.

 پ.ن. امروز صبح که زن همسایه اتاق هایشان را جارو می کشید، من در اتاقم، اعجاز یک نارنگی را لمس می کردم.

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

متن بسيار زيبايي است ... يك جور ملودي و آهنگ كه تو يك نتش را مي زني و همسايه ها نتهاي بعدي ... و اين زندگي تنگاتنگ در پشت ديوارهاي نازك خانه هاي كوچك به هم چسبيده در شهري بزرگ و شلوغ كه همه با هم و تنها هستند ...

افرا

سبك نوشته هايت خيلي شبيه نوشته هاي و سبك زويا پيرزاد هس كه من دوستش دارم . [گل]

ماتاتا

چه قشنگ! خوشم میاد وقتی نبینن و نگاشون کنم ، ندونن و یادشون کنم ...

سرگشته

لمس اعجاز نارنگي .. نوشته ت رو كه خوندم يه لحظه ناخودآگاه دها فكر و تصوير از ذهنم گذشت كه دقيق شدن درشون سخت بود . چه خبره توي فكرت؟ احساس ميكنم كه اين روزا زياد با خودت حرف ميزني !

طاعون زدگی

چه زندگی ِ روتین منظمی . من زندگی های ِ وحشی ِ بی نظم را دوست تر دارم

س

باید چیز خاصی بگم؟...یه چرخ زدم تو آرشیوت...نمی دونم دنبال چی!...از کجا پیدات کردم؟؟؟[نیشخند]

گولدن

من نظر نداده بودم برا این؟ خب! باس بگم بات خیلی حال می کنم اساسی!

نازنین

جالبه واقعا. منم وقتی بچه بودم از طریق همین دیوارای نازک تو زندگی دوستم جریان داشتم و اونم تو زندگی من.

حسن عاملی

سلام این هم از مواهب مدرنیته است...والبته ساختمان های بساز بفروشی که دیوارشان به ضخامت کاغذی است....[لبخند]

فرشته

[لبخند] چه جالب ... همسایه ما مردی است که فوتبالیسته و در یکی از تیم ها توپ می زنه ( به شیوه خیابانی بخوانید! [چشمک]). پسرشان باید یازده دوازده سالی داشته باشه. از وقتی اومدن اینجا، که پسرک پنج شش ساله بیشتر نبود، تا حالا، همیشه شب ها دوازده که می گذره، پسرک از گریه خانه را روی سرش می گذاره ... [عینک][شرمنده]