راه

لفاف مخملی بادام ها را که جدا می کنم, رو به روی غروب آفتابی نشسته ام که از خود بی خود می کُندم. خورشید خیلی سریع در انتهای افق سُر می خورد و پشت کوه پنهان می شود و من به آدم های آن سویش می اندیشم که هنوز روز را دارند. 

به انحنای این روزگار فکر می کنم که چگونه از شلوغ ترین مکان دنیا به آرام ترین جایش پناه بردم و چگونه هنوز بی تابی ام را پاسخی نیست.

پشت به غروب می رانم و هم صدا با این ترانه می خوانم : 

وافضل علطول تعبانه مابین طب اقولک ولا مقولکش

/ 3 نظر / 5 بازدید
مینیمالی

چه آهنگی رو گذاشتی مرسی مرسی ترجمه اش رو که فقط خوندم دیوونه شدم : http://www.nancybehabak2.blogfa.com/post-45.aspx

می خواهم بنویسم

بی تابی تو دل ما آدمهاست و تا وقتی خودمون جوابش رو پیدا نکنیم هیج جای دنیا نمی تونه جواب به ما بده ... امیدوارم به زودی پاسخهایی که دنبالش هستی رو پیدا کنی ... [گل]

سرگشته

اگه بخوام براي اين پست نظري بگذارم، فقط حرافي الكي كردم، اما .......... بايد بگم آنقدر زيبا لحظه ات رو ب گاه تقرير كشوندي كه ب عيان تونستم يك تصوير واقعي ازش تو ذهنم بسازم . مخصوصا خيسي و نمناكي بادامها كه ب دستهات سرايت ميكنه، آرامشي كه بر خلاف ابراز بيقراريت توي اين پست داره موج ميزنه . باور نميكني كه تو همين لحظه از خيسي بادامها، خنك شدم. حتي شعاع نارنجي غروب رو ميتونم توي اين سطور ببينم . حتي ميتونم از همين جا بوي درختهاي اطرافت رو هم حس كنم و آرامش. ممنونم كه اينقدر زيبا نوشتي و واقعي. بهت حسوديم شد كه تونستي توي اين چند خط، اينقدر واضح و ملموس، حالت رو بيان كني. ايكاش منهم ميتونستم... عالي بود، حرف نداشت.