ماشین زمان

گونه ام را که بوسید نفس تریاکی اش انتهای ریه ام را سوزاند و من پرت شدم به روزهای کودکی ام. به روزهایی که آویزه چادر مادر می شدی. از من بچه تر می شدی. بهانه می گرفتی تا شاید دلٍ مادرٍ من که من کودک اش بودم برای تو به رحم بیاید و از لابه لای کمد لباس ها چیزی برایت بیابد.  

این بوها چه پرتگاه های عجیبی هستند. تو را سوار می کنند و از میان تصویرهای گذشته عبورت می دهند و درست همان جا که ُتو اولین بار احساس شان کردی تنها رهایت می کنند.

 

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
می خواهم بنویسم

خاطره ها ... عالمی دارن برای خودشون ... یک وقتهایی یادآوری یک خاطره لذت بخشه و یک وقتهایی یاد آوری همون خاطره درد آور ...

افرا

عطرها و بوها من را هم بيرحمانه و به عقب ميبرند حس بوياي ام خيلي قوي است به طور آزار دهنده اي[هیپنوتیزم]

ذهن طلایی

دردناک......

پیچک

خیلی از بوها مرا هم می کشاند به روزهای دور گاهی خوش و گاهی هم غمناک [لبخند]

دل منه

دل مادر همیشه به رحم میاد ، بوی عشق البته از بوی تریاک توی این نوشته قوی تر بود [رویا]

حسن عاملی

سلام این حس ها...بوها....نوستالژیک هستند....حس غریبی می دهند به آدم....نوشته شما را خوب حس کردم....[گل]