بعد از وقوع

از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. آن طرف خیابان مردی پسربچه‌ای را روی شانه‌هایش گذاشته و ایستاده توی صف عابربانک. پسربچه بادکنک قرمزی که توی دستش است را هر چند لحظه یک‌بار رها می‌کند و دوباره می‌گیردش.

برمی‌گردد رو به فضای خالی اتاق. هنوز قدم اول را برنداشته خم می‌شود و تکه شیشه کوچکی را از روی سرامیک‌های سفیدِ خیس برمی‌دارد. خیره می‌شود به قاب‌ عکس‌های کوچک و بزرگ روی شومینه. تکه شیشه را می‌گذارد روی قاب نقره‌ای کوچکی که چند عکس نامفهومِ سیاه و سفید سونوگرافی را نشان می‌دهد.

-چرا این همه سال نگفتی آخه؟ چرا مریم؟

زن سرش را از روی ستون دستانش بلند می‌کند. موهای مشکی ژولیده توی صورتش را کنار می‌زند و راه می‌افتد رو به آن سوی اتاق. مرد قاب دیگری را می‌گیرد توی دستش و بلندتر می‌پرسد:

-با شما بودم ها. لال تشریف دارین؟

صدای شُره آب فضا را پر می‌کند. زن در دستشویی را تا نیمه می‌بندد. مرد خیره شده به عکس توی دستش. زنِ با لباس سفید عروسی ایستاده توی فضای سبزی و مرد با کت و شلوار مشکی، دستانش را از پشت حلقه کرده دور کمرِ زن. زن هم دستانش را گذاشته روی دست‌های مرد و سرش را برده تا نزدیکی سرِ مرد.

مرد آهسته می‌پرسد:

-به خودش که چیزی نگفتی؟

زن در دستشویی را با حرکت تندی یک‌باره باز می‌کند.

-واقعا چی فکر کردی حمید؟ فکر کردی اینقدر گستاخم که..

-اینقدر گستاخی که چی؟ خواهش می‌کنم حرفی از گستاخی نزن. همه حرفاتو شنیدم.

مرد می‌رود رو به پنجره. آن طرف خیابان دختر و پسر جوانی دست در دست هم ایستاده‌اند توی صف عابر بانک.

-دلم می‌خواست همه اینا خواب بود مریم. واقعا باورم می‌شد که هر چی بین تو و اون روانی بوده همون موقع تموم شده.

زن موهای مشکی مجعدش را می‌بندد پشت سرش. دماغش را با پشت دست پاک می‌کند و دستمالی را می‌کشد کف خیس اتاق.

-باور کن همه چیز تموم شده. تموم شد یعنی. گفتم که حتی خودشم نمی‌دونه.

مرد می‌نشیند کنار زن. دستش را می‌گذارد روی دست زن.

-مریم چرا آخه؟ چرا این کار و با زندگی‌مون کردی؟ چرا همون موقع نگفتی؟ چرا ننداختیش اصلا؟

زن دستش را پس می‌کشد و می‌ایستد.

-می‌فهمی چی می‌گی؟ مگه آشغال بود که بندازمش؟

صدای زنگ آیفون می‌آید. تصویر مرد جوانی می‌آید روی صفحه کوچک. زن جواب زنگ را می‌دهد.

- میگه برای تنظیم آنتن اومده.

مرد کرکره پنجره را کنار می‌زند.

-بگو بیاد بالا. دوهفته‌ است داره میاد و میره.

مرد تلویزیون را روشن می‌کند. روی صفحه نوشته: No Signal

زن در خانه را باز می‌گذارد و می‌رود توی اتاقی که انتهای سالن است. پسر جوانی با کیف سامسونت مشکی دستش است می‌آید تو.

-سلام آقا. برای تنظیم اومدم.

-سلام. فرمائید.

پسر جوان کیف‌اش را جلوی تلویزیون باز می‌کند. زن که سر تا پا مشکی پوشیده می‌آید یک دسته کلید را از روی پیشخوان بر می‌دارد.

- من می‌رم دنبال سامان. بهش بگو حواسش باشه اون ور نره شیشه ریخته.

مرد سرش را رو به زن تکان می‌دهد.

 -آقا ببخشید در پشت بوم بازه؟

-زحمت بکش کلیدشو از سرایدار بگیر.

-باشه. فقط شمارتونو بهم بدین که هر موقع تصویر اومد بهم بگین.

مرد از روی میز شیشه‌ای تلویزیون کارت کوچکی بر می‌دارد و می‌دهد دست پسر جوان.

پسر جوان جعبه سیاه کوچکی از توی کیفش در می‌آورد و می‌رود بیرون. مرد دوباره می‌رود به طرف پنجره. آن طرف خیابان یک دویست و شش زرشکی تقلا دارد از بین دو ماشین شاسی بلند خودش را بیرون بکشد و پشتش کمی آن طرف‌تر یک پراید مشکی کمین کرده تا جای‌اش را بگیرد.

-پروتئینی کشف کرده‌اند که احتمال می‌دهند باعث بروز نوعی اختلال در ساختار عصبی مغز انسان شده و در نهایت منجر به عادی جلوه‌دادن پدیده‌های غیرعادی می‌شود. این محققان که گزارش خود را حاصل بررسی دقیق رفتار 6430 نفر از افرادی که میزان این پروتئین در آن‌ها بیش از سایرین بوده می‌دانند دریافتند که احتمال خیانت و پنهان‌کاری در این افراد بیش از دیگران است.

صدای باز شدن در می‌آید.

-آقا کجایین شما؟ یک ساعته دارم زنگ می‌زنم ها! بقیه شبکه‌هام درست شده؟

/ 0 نظر / 27 بازدید