در سایه

 شش سال پیش، وقتی برای همیشه از پیش مان رفت، تازه آن زمان بود که فهمیدم مردن اش خیلی قبل تر از اینها شروع شده بود. شاید درست از همان روزی که رادیوِ ماشین شانزده ساله اش خاموش شد و دیگر صدایی از آن بلند نشد. یا شاید از همان روزی که یادش رفت مرغ را همیشه با دارچین می پزد. یا نه، فکر کنم شروع اش دقیقا همان روزی بود که آن رژِ لب قهوه ای همیشگی اش گم شد و دیگر سراغ اش را نگرفت. نه، اصلا خیلی قبل تر از اینها بود. یادم آمد. مرگ تدریجی او از همان روزِ تولدش شروع شد. یادم هست روزِ تولدش یادمان رفته بود. حتی از یاد خودش هم رفته بود. بعد شب که شد، سرِ نماز بلند بلند گریه کرد و من ترسیده از خواب پریدم. 

مرگ آرام آرام می آید. حواست نیست. به خودت که می آیی می بینی تا نیمه در آغوش مرگ رفته ای.

پ.ن. در سایه نشسته است به ما می نگرد..

/ 8 نظر / 6 بازدید
آقای دال

حق با شماست. من سالهاست که با مرگ همبستری میکنم!

آ.ج خاموش

پرداخت و توصیف بسیار موشکافانه و دقیقی ست دوست من .... یا حق

حسن عاملی

سلام و مرگ در کمینگاه ایستاده....همه از برابرش می گذریم....[گل]

دل منه

مرگ در نمی زند کلید می اندازد مرگ اگر در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است و یا پستچی و یا مهمان... او چهره ای محو دارد و در گلویش... مردگان سرفه می کنند از : رسول یونان

حسین عاملی

سلام . ممنون که به آرسکا سرزدید. مرگ در پی ماست اما ما ، خوش خیال از اینکه به سراع ما نمی آید.

QuantumPoet

تنها التیام من در مورد مرگ شاید این باشه که: "مرگ پایان کبوتر نیست"

شفق سبز

وای از زمانی که خیلی زود بمیریم قبل از مردن [گریه][گریه]