صبح

 

ناگهان یاد صحنه مسحور کننده ای افتادم که روزگاری در خانه پدری،هر صبح بهاری تجربه اش می کردم.حس ژرف و عمیقی که غیرقابل وصف است.زمانی که سنگینی خواب صبحدم بهاری، خانه را فراگرفته بود ، من از لابه لای رقص پرده توری، ظهور صبح را به تماشا می رفتم. احساس می کردم باد نابی می وزد و من تنها مخاطب این بادم.صدای پرندگانی که روی درخت زردآلو شیطنت می کردند به یکباره یادم آمد. و سکوت کوچه،بعد بوی نان تازه و کمی بعد گاهی بوی اسپند همسایه.

چه زود یادم رفت ، روزگاری عاشق صبح بودم!

/ 6 نظر / 6 بازدید
reza

سلام باید بگم شما هم از عکس زیبایی استفاده کرده اید فقط یه سوال عکسی که در رابطه با مطلب از خودم گریه ام میگیرد قرار دادید محتوای عکس یه دوچرخست؟ موفق باشی[گل]

reza

سلام پیچک عزیز امیدوارم مثل همیشه خوب و سرحال باشی پیچک جان یه خواهش کوچک داشتم امکانش هست آدرس وبلاگ اینجانب رو در وبلاگت لینک کنی منون میشم البته من آدرست و با اجازت لینک میکنم[گل]

سعیده

صبح بهاری بارون زده ... هیچ چیز توی دنیا رو باهاش عوض نمیکنم ... بوی سبزه .. بوی گِل ... حس فوق العاده ایه ..!![قلب]

دخترباران

ومن عاشق شب-شبهای تابستان بااون آسمون پرستاره وسکوت ممتدش...

شيرين بيان

زمان، يك حقيقت اجتناب ناپذير است، كه يكي از اشكالش تغيير است. مارسل پروست

شيرين بيان

و فراموشي.