توی کوچه سرد و تاریک است. سرم را از پنجره آشپزخانه میاورم تو و نگاهم می ماند روی شلوارِ شمعی زردم. قبل از اینکه در خانه را پشت سرم ببندم سارا می‌پرسد:

-روسری بپوشیم؟ چه جوری‌ان اینا؟

 

جلال را پیاده رسانده‌ایم به امیرآباد و از جلوی فنی می‌رویم بالا. هوا سرد و تاریک است. من به انباری طبقه منفی یک‌شان فکر می‌کنم و به ساعت‌های پر تپشی که آن‌جا بودیم.

- مخصوصا شروع‌اش خیلی خوبه! اون اولش که آدم نمی‌دونه حالا خودش شروع کنه یا نه؟

نمی‌خواهم از انباری دل بکنم. آهسته زیر گوشش جواب می‌دهم:

-آره. اول هر چیزی خیلی خوبه زهرا.

-اگه می‌شد یک مسافرت می‌رفتیم خیلی خوب بود. اینجا هی آدم استرس داره. حالا هر چند من استرسشم دوست دارم‌ها.

 

در را نبسته اندازه یک شکاف باریک نگه می‌دارم.

-نه بابا سارا! می‌گم دوست پسر‌شه. اوکی‌ان.

کوچه اصلی خودمان را می‌دوم تا بالا و از آنجا می‌پیچم توی فرهادی. توی ذهنم درگیرم که سه سال است ندیدمشان و حالا هم نمی‌دانم چرا می‌ترسم از دیدن دوباره. همیشه مقصر همه ندیدن‌ها خودمم انگار.

فرهادی را که می‌پیچم بالا، ته کوچه دو نفر لنگ‌لنگان، هر کدام یک سرِ بخاری بزرگی را گرفته و دارند می‌آیند پایین. سمیه را می‌شناسم و برایش دست تکان می‌دهم. می‌دوم سمتش. زهرا پشت اسماعیل است و می‌خندد توی صورتم. می‌رسم. می‌خندم و دست دراز می‌کنم طرف سمیه.

- واقعا ببخشیدها. من نمی دونستم اینقدر بزرگ و سنگینه.

بعد دستم را می‌گیرم طرف اسماعیل. مثل اینکه دستش گیر کرده باشد توی دستی بخاری. پنج شش ثانیه دیرتر با اکراه دست می‌دهد. وقتی کسی دیر دست می‌دهد من تمام حواسم می‌رود توی دستهام و عصب دستهام قوی می‌شود. و بعد دیگر عادی نیست چیزی.

زهرا بغلم می‌کند. من هم.

-مشتاق دیدار. ببخشید شما رو هم توی زحمت انداختم‌ها.

فرهادی را می‌آییم پایین.

-بچه‌ها کوچه بعدی نه بعدترش سمت چپ.

اسماعیل و سمیه بخاری را می‌گذارند روی زمین. سریع دست می‌اندازم توی جا دستی و بلندش می‌کنم. تا سر کوچه که می‌آییم احساس می‌کنم بند انگشتانم می‌رود که از هم جدا شود. اسماعیل رو به سمیه می‌گوید:

-تو هم با این منشی گرفتنت. حتما خونتونم ته کوچه‌است آره؟

کلید می‌اندازم توی در کِرمی بزرگ.

-بفرمایین همین‌جاست.

زهرا دورتر ایستاده.

-طبقه چهارم؟

کمرم را راست می‌کنم. می‌خندم.

-نه بابا. سوم. من می‌رم بالا یک پارچه‌ای دستگیره‌ای چیزی بیارم.

دستگیره‌های نارنجی توی دستم است. به پاگرد اول نرسیده می‌بینم اسماعیل جلو و سمیه عقب بخاری به دست می‌آیند بالا. درِ آپارتمان حاج خانم هم آهسته صدا می‌کند اما باز نمی‌شود.

بخاری می‌رسد پشت در. به الناز و سارا و موهای فرفری‌شان فکر می‌کنم. در را باز می‌کنم:

-مرسی بذاریدش جای اون مبل.

چند پله پایین‌تر می‌ایستم. اسماعیل تا می‌رود توی در پس می‌کشد عقب. ساکت می‌شود.

 می‌روم بالا. توی هال. با انگشت سبابه‌ام یک دایره می‌کشم دور صورتم.

- چی‌میگی؟

دوباره با انگشت سبابه یک دایره می‌کشم دور صورتم.

- ها. اوکی. من فکر کردم اینا اوکی‌ان.

هر چقدر تعارف می‌کنم که بیاید تو نمی‌آیند. اسماعیل می‌گوید:

- ماشین و بد جایی گذاشتیم. باید بریم. حالا اگر سمیه و زهرا می‌خوان بمونن.

می‌روند. در را پشت سرشان می‌بندم. به شال چروک سورمه‌ای سارا نگاه می‌کنم:

- مگه نگفتی مذهبی نیستن؟

-چرا. نیستن آخه. دوست دخترشم بود دیگه. نمی‌دونم چرا اینجوری کرد.

کف دستم را می‌گیرم جلوی صورتم.

- سارا تازه فکر کن که من بهش دست هم دادم!

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید