الف - بعضی آدم‌ها هستند که وقتی می‌بینم‌شان فقط به نبودنشان فکر می‌کنم. فکر می‌کنم چقدر حیف می‌شود روزی بمیرند و دنیا آن‌‌ها را کم داشته باشد. تِد یکی از این آدم‌هاست. هیچ زمانی نشده که من وقتی برای شناختن‌اش داشته باشم. همیشه پیرمرد خوش‌قامت و خوش‌قیافه‌ای بوده که تا بوده همراه دوست‌دخترش، لزلی، دیدم‌اش. اما هر بار دیدنش، غم از دست‌دانش را برای من می‌آورد. کاش بشود روزی که بتوانم بهتر بشناسمش.

ب - گفتم برویم شام جایی سوشی بخوریم و او جایی را پیشنهاد داد. من کمی دیر رسیدم. از خانه شاگردم، گوین، می‌رفتم و پول اتوبوس نداشتم. وقتی رسیدم دیدم توی حیاط زیر پله رستوران نشسته. دستمال گردن بسته بود. حلقه نداشت و شاید اولش معذب بود. من هم بودم. حرف زیادی نزدیم. من پیش‌فرض را گذاشته بودم که برای ادامه تحصیل به اینجا آمده و تنهاست. بیشتر که حرف زدیم دیدیم از گذشته که حرف می‌زند فعل جمع به کار می‌برد و کسی توی زندگی‌اش بوده. سوشی را که خوردیم گفت خانه‌آش همان نزدیکی است و برویم چای بخوریم. خانه زنانه‌زنانه نبود. رگه‌های مردانگی را می‌شد حدس زد. خالیِ زنانگی‌ها توی آشپزخانه، در حقیقت همان مردانگی‌‌ها بود. بعد کمی به ماجرایش اشاره کرد. گفت دو ماه است جدا زندگی می‌کنند. قسمت مشترکی که با هم داشتیم که برایم عجیب بود. گفت به پلیس زنگ زده.

پ - خانه را موش زده. در را باز نکرده می‌بینی می‌دوند از این سو به آن سو. تازگی احساس می‌کنم بو‌یشان را می‌شناسم. همان بویی که ما فکر می‌کردیم بوی اصالت خانه است. بوی موش بود و ما نمی‌دانستیم.

ت - به زودی می‌روم خانه. خانه‌ای که توی‌اش بیشتر عمرم را گذرانده‌ام. دلم برای پدرم خیلی تنگ شده. خیلی. برای گرفتن دستان زمخت و پینه‌بسته‌اش توی دست‌هایم. برای بویش. برای صدایش.می‌ترسم از دیدن موهای سفید شده‌اش. 

/ 0 نظر / 37 بازدید